
توی آشپزخونه مشغولم صبا هم داره دورم می پلکه از آشپزخونه به سالن میره و میگه "ای وای من! آجی باز دوباره؟!!" ازش می پرسم چی شده میگه "از مبل وایساده" میگم حواست بهش باشه الان میام. چند لحظه بعد با لبخند فاتحانه ای میاد تو آشپزخونه میگم چی شده؟؟ میگه "نشستوندمش!"
به محیا میگم قل قل بانو (به کسر قاف) میاد میگه "مامانی من قل قل بانوام." میگم نه مامانی آجیه ببین قل می خوره این ور و اون ور میره. قبل از این که حرفم رو کامل کنم زیر لب توضیحاتی که من همیشه در این مورد اضافه می کنم رو زمزمه می کنه "آهان من فلفل بانوام ببین چه قشنگ حرف میزنم و فلفل زبونم!"
توی ده شلمرود ۲۰۱۲ به روایت صبایی
....
کچه الاغ کدخدا یوتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یوتمه میری؟ دارم میرم بار بیارم دیرم شده عجله دارم
باشه برو زود بیا!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت یک
باز هم سرفه امانم را بریده مشکلی که هر سال در این ماهها به سراغم میاد و خواب رو به کلی از زندگیم حذف میکنه بنابراین تعجب نکنید از این که کله سحری وبلاگ آپ کردم.
پی نوشت دو
محیا هم بزرگ شده این روزها چهار دست و پا همه خانه رو زیر و رو میکنه و از هر مبل و میزی هم می ایسته . شش تا دندون داره. عاشق خواهرشه و با دیدنش لبخند کل صورتش رو فرامی گیره. با بوسه های نطلبیده اش دل همه رو به دست میاره امکان نداره چند بار پشت هم ببوسیش و اون یهو بی هوا دهانش رو باز نکنه و روی صورتت نزاره.
شبها وقت خواب به شدت اذیت می کنه و حداقل هر یک ساعت یک بار برای شیر خوردن بیدار میشه.
پی نوشت سه
پروژه خواب رو تغییر دادم صبا رو که نتونستم توی تختش بخوابونم حالا شبها وقتی محیا بازیش میگیره و نمیزاره هیچ کداممون بخوابیم بغلش میکنم و علیرغم اعتراض و گریه صبا از اتاق خارجش می کنم تا هر دو بخوابند. صبا هم به همون رسم معمول بعد از خوابیدن به تختش منتقل میشه
از روز اول که صبا پا به عرصه وجود گذاشت توی اتاق خودش خوابوندمش و هر وقت نیاز به رسیدگی داشت همونجا به کارهاش رسیدم و دوباره روی تخت گذاشتم. این روند ادامه داشت تا از شیر گرفتمش بعد اون صبا برای خوابیدن به تخت ما اومد یعنی توی بغل من خوابش می برد و من به تختش منتقلش می کردم. بعد از به دنیا اومدن محیا صبا وابستگی شدیدی به پدرش پیدا کرد طوری که جدیدا وقت خواب باهامون طی می کنه که تا آخر شب به تختش منتقل نشه و این روزها تخت ما سه نفره شده.
چند روزیه که محیا با توجه به این که بزرگتر شده و دیگه به خوبی خواهرش و البته همبازیش رو می شناسه شبها هوس بازی به سرش می زنه و صبایی هم که آماده... گرفتاری داریم با خوابوندن این دوتا. از طرفی هر چی فکر می کنم تحمل تبدیل تخت دو نفره به چهارنفره رو دیگه ندارم و طبق تجربه اطرافیانم میدونم اگر این روند ادامه پیدا کنه حداقل تا ۴-۵سالگی بچه ها نمیشه درستش کرد؛ اینه که تصمیم گرفتم صبایی رو عادت بدم از همون اول شب توی تخت خودش بخوابه که نمیدونم موفق میشم یا نه.
میخوام اینجا روند کارم رو بنویسم تا دوستای همیشه همراهم نقاط ضعف و احیانا قوتش رو بهم بگن
یکشنبه؛ شب اول
امشب از ابتدا با پیشنهاد خوابیدن توی تخت خودش موافقت کرد. رفت روی تخت من هم چراغها رو خاموش کردم و با نور چراغ قوه براش یکی از قصه های مجله اش رو خوندم. بعد تمام شدن قصه شروع کرد به بی تابی که نمیخوام و میخوام برم پیش بابایی حتی وقتی بابایی گفت که میاد توی اتاقش بخوابه باز هم بنای گریه و زاری گذاشت که میخوام تو بغل بابایی بخوابم اینه که هر چهار نفرمون منتقل شدیم به اتاق ما.
در ضمن برای تسریع این روند یک ورق برچسب که عکسهای یه گوسفند بامزه روشه رو بهش نشون دادم و گفتم هر شب که روی تختش بخوابه یکی از اینا جایزه میگیره و با ۵تا برچسب به استخر که عشق این روزهاشه میبرمش اما انگار باوجود علاقه اش به برچسب ها و عشقش به استخر موفقیتی حاصل نشد/
دوشنبه؛ شب دوم
از بعدازظهر شروع کردم و براش قصه تختی رو گفتم که بس که شبها تنها مونده کلی گریه کرده. حالا مامان نی نی صاحب تخت بهش قول میده که اگه امشب نی نی رو تختش خوابید جایزه میگیره اگر هم نخوابید برای اینکه تخت دیگه غصه نخوره تخت رو به یه نی نی دیگه میده که باهاش دوست باشه و شبها تنهاش نزاره..
وقت خواب خانوم خانوما پرید رو تختش و ما هم که خوشحال... به ده دقیقه نکشید که بعد از خوندن قصه اش با همون ترفند جیش دارم از تخت اومد پایین و دیگه نه تهدید و نه تشویق، هیچ حربه ای کارساز نشد و صبا رفت پیش باباش خوابید. حتی با وجودی که من به اتاق خودم نرفتم و گفتم من اینجا میخوابم که تختت گریه نکنه.
سه شنبه؛ شب سوم؛ یک شب پیروزی
برای این که مزه جایزه و تشویق زیر زبونش بره بهش گفتم اگر شامت رو کامل بخوری یه برچسب بهت جایزه میدم اتفاقا با اشتهای خوبی شامش رو خورد و برچسب رو جایزه گرفت با هم برچسب رو جدا کردیم و چسبوندیم رو یه کاغذ و کاغذ رو هم روی یخچال نصب کردیم بعد کلی با بابایی جیغ و کف و هورا راه انداختیم که دخترمون جایزه گرفته. شب هر چهار نفر تو اتاق صبا خوابیدیم و حتی بنده توی تختش نشستم تا خانوم خوابید. صبح قبل از این که بیدار بشه یه برچسب زیر بالشش گذاشتم که جایزه اش رو نقدی داده باشم. وقتی بیدار شد از دیدن جایزه جیغی کشید از شادی.
چهارشنبه؛ شب چهارم؛ برگشتیم سر خانه اول
به خاطر این که با از بین رفتن یه عادت بد عادت بد دیگه ای توش به وجود نیاد که بعدا بخواهیم اون رو هم با زحمت از سرش بندازیم به همسر گفتم نیاد تو اتاق صبا بخوابه تا من بخوابونمش اما رفتن بابایی به اتاق خودش همانا و اصلا نیامدن صبا به تخت خودش هم همان. صبا روی تخت ما خوابش برد و به رسم همیشه منتقل شد به تختش صبح که بیدار شد دنبال جایزه زیر بالشش بود که به اون نرسید...
حالا دیگه هیچ راهکار و ترفندی به ذهنم نمی رسه این هفته استخر رو کنسل کردم تا در این راه تنبیهی هم براش در نظر گرفته باشم.
دوستان عزیزم اگر کسی تجربه ای تو این زمینه داره برسونه که مهلت من تا قبل از بزرگتر شدن محیاست وگرنه قطعا مشکلم دوتا خواهد شد خصوصا با این محیایی که به اذعان خیلیها شیطنت از چشماش میباره![]()
عاشقتم که هر روز از روز قبل بزرگتر و خانوم تر میشی
عاشقتم که کسی اجازه نداره بهت بگه صبا کوچولو چون با اخمهای خوشگلت جوابش رو میدی من صبا بزرگم!
عاشقتم که دیگه قاشق و چنگال کوچیک و لقمه کوچیک تو کتت نمیره چون بزرگ شدی
عاشقتم که عاشق مدرسه رفتنی و هر روز از بابایی می پرسی چرا منو مدرسه نمی بری؟!
عاشقتم که برای خودت یه معلم خیالی داری که هر کاری رو با تقلید از اون انجام میدی هر شب وقت خواب می پرسی مامانی معلمم خوابیده و وقتی جواب مثبت می شنوی آروم چشمات رو رو هم میزاری و بی دردسر می خوابی
عاشقتم که شعر توی ده شلمرود رو کامل می خونی و من رو غرق لذت می کنی
عاشقتم که عاشق خواهرکوچولوت هستی و واقعا براش نقش خواهر بزرگتر رو بازی می کنی
عاشقتم که دست خواهر کوچولوت رو میگیری و راه می بری در حالی که می خونی "تاتی تاتی قدم رو ، این پا عقب اون جلو ، نی نی جون قشنگم ، یواش یواش راه برو"
عاشقتم که وقت شام توی مهمونیها گیر میدی به بچه های همسنت که "غذا بخور بزرگ بشی بری مدرسه"
عاشقتم که وقتی جیش داری میری رو ویبره و تازگیها وقتی میفهمم جیش داری و ازت میخوام به دستشویی بری صاف میشینی و میگی "جیش ندارم نگاه کن تکون نمیخورم"
عاشقتم که از حالا برای تولدت برنامه ریزی کردی و حتی تمش رو هم انتخاب کردی
عاشقتم که وقتی من و بابایی کمی صمیمی کنار هم میشینیم میای روی پاهامون و میگی "بابایی... خوشحالم"
عاشقتم که نقاشیهات کلی پیشرفت داشته و عاشق رنگ آمیزی با آبرنگ شدی
عاشقتم که هر ماه وقتی از کیوسک روزنامه فروشی مجله های خودم رو برمی دارم یه سروش کودکان پیدا می کنی و میدی دستم و میگی "اینم برا من بخر"
عاشقتم که الان آروم نشستی پای برنامه کودک و اجازه دادی من این وبلاگ رو آپ کنم
مدتی نبودم. دلیل اصلیش تمام شدن اشتراک اینترنت پرسرعت خانه بود و خرید یک دست مبل و دو عدد لوستری بود که در یک ماه و بدون برنامه ریزی برای خانه انجام دادم و باعث شد کفگیر چنان به ته دیگ بخورد که صدایش تا هفت خانه آن طرف تر هم برود و حتی نتوانم این اینترنت از نان شب واجب تر را تمدید کنم.
اما دلیل فرعی که از دلیل اصلی مهمتره ۲۴ساعته بودن شبانه روز است و از جنس پوست و گوشت و استخوان بودن این تن نحیف بنده است. بگذریم از این که وزنم به مرز ۵۰ رسیده و بگذریم از گودی زیر چشمانم که از بی خوابی ایجاد شده وقت برای انجام هیچ کار متفرقه ای ندارم. این که در روز چند کیلومتر راه می روم و چند مدل غذا برای سه سایز موجودی که در خانه داریم آماده می کنم حرف تازه ای نیست. حرف تازه اش هوسهایی است که به سرم می زند یک روز مجلات آشپزی را برای دستور پخت یک دسر جدید زیر و رو می کنم فقط محض تنوع؛ روز بعد ۱۰عدد کاموا می خرم و برای خودم سارافون می بافم و کلی پیش همه می پوشم و با تعریفهایشان ته مانده اعتماد بنفسم را پرورش می دهم فردایش هوس خیاطی به سرم می زند و این در و آن در می زنم و از دالانهای خاک خورده مغزم روش کشیدن الگو با متد گرلاوین را که ده سال پیش کلاسش را رفته ام بیرون می کشم و برای دخترک لباس می دوزم و بعد نیمه کاره رهایش می کنم و بیخیال. یک روز هم حتی حال و حوصله آب پز کردن تخم مرغ صبحانه دخترها را هم ندارم و فقط از صبح تا شب می چسبم به گوشی موبایل و رکوردهای بازی هایش را یکی پس از دیگری می شکنم تا شاید کمی از مغزم کار کشیده باشم و از آکبندی درش بیاورم.
اینیشتین معمایی طرح کرده از ۵مرد با ۵ملیت و ۵ویژگی مختلف که باید این ها را در کنار هم بچینی و آخر بگویی حیوان خانگی کدامیک ماهی است. بعد گفته در زمان حیات خودش تنها ۲درصد مردم می توانند آن معما را حل کنند. طبعا هر عقل سلیمی می داند که دو درصد زمان اینشتین در زمان حال خیلی بیشتر شده است با کمال تاسف باید بگویم دختر دیروز که کلی به هوش خود می نازید امروز جزء آن دو درصد زمان اینشتین هم نیست. لب کلام این که نتوانستم آن معما را حل کنم..
دوستان کمک! راهکاری ارائه دهید برای پرورش مغز این مادر خانه نشین که آگاهی ها و اطلاعاتش این روزها در بهترین مارک پوشک بچه و روش تهیه غذاهای باب میل کودکان ۸ماهه و دو سال و ۸ماهه خلاصه می شود.
پانوشت:
دخترها خوبند شکر خدا. کلی با شیطنتهایشان ما را کیفور می کنند. کوچیکه هم در چشم به هم زدنی هشت ماه را طی کرده و بزرگه هر روز از روز قبل شیرین تر و دوست داشتنی تر می شود. بعدا در مورد شرح مراوداتشان بیشتر خواهم نوشت.
صباییم هر شب دو-سه مرتبه با جیغ و فریاد از خواب می پرد و تقاضا می کند به اتاق ما بیاید. حتی خواب در اتاق ما و تخت ما هم مشکل را حل نمی کند و کابوس های دخترک باز هم ادامه دارد.
صبح چنان جیغ کشید و از خواب پرید که من سکته کردم می گفت پیشی اومده بود منو بخوره...
بعد هم با خنده ادامه داد "مامانی اسب بود. اسب. منو نازی کرد"
هر چه فکر می کنم در این چند روز اخیر نه فیلم ترسناکی دیده نه جایی رفته که بترسد و نه کسی در اطرافش بوده که بخواهد او را از چیزی بترساند که عواقبش چنین کابوسهایی باشد.
تنها یک سی دی که با یک انیمیشن ساده و به صورت موزیکال حیوانات را معرفی می کند را در روزهای گذشته دیده. یعنی ممکنه به خاطر همون سی دی ساده این بلا سرش اومده باشه سی دیی که روزی چند بار تقاضا میکنه اون رو براش بزاریم که البته ما یک بار بیشتر حرفش را گوش نمی دهیم.
دوستان کسی تجربه ای در این مورد داره منو راهنمایی کنه؟!
پانوشت۱-
از تبریکاتون در پست قبلی ممنونم
پانوشت۲-
صدتایی شدیم
دختر بیقرار در کنار مردی که قرار بود از آن روز همسرش باشد روی صندلی نشسته بود. به عشق بعد از ازدواج اعتقادی نداشت اما به حرفهای پدرش اطمینان کامل داشت به همین خاطر حاضر شده بود آن روز و آن لحظه آنجا باشد و در پاسخ به عاقد پرحرفی که به جرات می توان گفت آن روز فقط در لحظه شنیدن بله از زبان او مهر سکوت به دهانش زده بود یک بله خشک و خالی تحویل دهد. بعد انگشت دوم دست چپش را در دستان یخ مردی بگذارد که حالا بعد از آن همه امضای خسته کننده رسما اسما و شرعا همسرش بود تا حلقه ساده ای را در آن هل دهد.
مراسم عقد ساده تر از آنچه باید برگزار شد هنوز بیش از 50روز از فوت پسرخاله جوان دختر نمی گذشت پس نه از کف و سوت خبری بود نه از هلهله و شادمانی.
به خانه که آمدند دختر به اتاقش رفت سجاده ای پهن کرد ساعتی گریست گیج بود و سردرگم. نمی دانست چه شد که به یکباره راضی به این ازدواج شد. به خدایش توکل کرد و همه چیز را به دست او سپرد.
دختری که از اتاق بیرون آمد دختری دیگر بود او حالا سعی داشت مرد جوان را دوست داشته باشد و در همه امور زندگیش نیمه پر لیوان را ببیند.
حالا پنج سال از آن روز می گذرد دختر 22ساله آن روز مادر 27ساله امروز است و هر روز بیش از پیش عاشق آن مرد جوان می شود که الحق و الانصاف نیمه پر لیوانش حسابی به نیمه خالیش می چربد.
پانوشت
سر و ته کارهایت را بزنی ده دقیقه جمع کنی تا بتوانی بنشینی پای کامپیوتر و از اوضاع و احوال روزهایت بنویسی. مطلب نوشته شده را ارسال کنی یک بعدانوشت هم چند دقیقه بعد به آن اضافه کنی باز ارسال را بزنی و این بار روی مشاهده وبلاگ هم کلیک کنی. بعد که مطلبی که نوشتی را خواندی چشمت به تاریخ پایین آن بیفتد که "سه شنبه ۲۹شهریور".
آن وقت تازه یادت بیفتد که این روز روز مهمی برای تو وهمسرت است روزی که با هم پیمان همسری و همراهی بستید با خودت می گویی باید کیک بپزی و یک جشن کوچک خانوادگی بگیری و مشغول می شوی. نتیجه اش می شود همین که این ساعت تنها ساعتی است که فرصت می کنی بنویسی تا دیگر یادت نرود حتی اگر دختر دو سال و نیمه ات که ثمره همان پیمان مقدس است روی پایت نشسته باشد و مشغول امتحان اثر کلیدهای صفحه کلید بر روی صفحه کامپیوتر باشد.
این روزها گرفتارم. گرفتار یک تغییر جدید در زندگی دختر کوچکم. آشنا کردن معده دختر ۵ماه و نیمه ام با انواع و اقسام غذاها که باید یواش یواش و با مراقبت صورت پذیرد.
این روزها هر صبح که بیدار می شوم چه برای دخترک بپزم و چگونه دغدغه جدیدم شده. گردش نتی برای پیدا کردن بهترین ها برای غذای این دختر دوم نیز به کارهای روزانه ام اضافه شده. با وجود تجربه قبلی نمی دانم چرا حتی باز نت را برای پیداکردن طرز تهیه فرنی با شیر مادر زیر و رو می کنم تا مبادا اشتباهی صورت گیرد. قوطی های سرلاک این بار زودتر از سابق خالی می شوند حالا صبایم هم گاهی دوست دارد نی نی باشد و دراز بکشد و من یک کاسه سرلاک در دهانش خالی کنم.
این روزها سرم حسابی شلوغ است و حسابی گرفتارم اما این گرفتاری را به طرز عجیبی دوست دارم می دانم این روزها بازنخواهند گشت و می دانم این تجربه های ناب برای زر کردن مس وجودم کارایی بسیاری خواهند شد گرچه کافی نیستند. تمام تلاشم بر سلامتی و شادابی دخترکانم تمرکز یافته. گاهی دختر بزرگ را بسیار کوچکتر و ضعیف تر از دختر کوچک می یابم و بیشتر محتاج مهر مادر و گاهی دختر کوچک وقتی با لبخندهایش جای خود را در دل همگان باز می کند برایم معلمی بزرگ می شود در روابط اجتماعی و من عاشق این معلم دوست داشتنی هستم.
راستی چه گرفتاری هایی زیباتر از خدمتگزاری به این دو فرشته معصوم؟!!
همیشه از این نگران بودم که مبادا روزی بر سر فرزندانم منت بگذارم که جوانیم را به پایشان ریختم اما این روزها می دانم که این روزهای خوش جوانی را وامدار همنشینی با این دو فرشته پاک خداوند هستم و از این بابت منتشان تا ابد بر سرم خواهد بود.
بعدا نوشت
برای نوشتن این پست فقط ده دقیقه وقت گذاشتم آن هم وقتی دختر کوچک خواب بود و دختر بزرگ مشغول دیدن سی دی مورد علاقه اش. همین ده دقیقه توجه به کامپیوتر هم ناراحتش کرده میگه مامانی بیا اینجا بشین. رو مبل. و وقتی توجه مرا نمی بیند میگوید بیا دیگه حالی میده ها!
اصفهان مردادماه۹۰- زمینهای شالیکاری (شلتوک کاری در زبان محلی) راجع به برنج لنجون چیزی شنیدید؟؟ بوی برنج این زمینها دیوونه کننده بود.


میدان نقش جهان

تولد دختردایی

بالاخره گوشهای دخملک را سوراخ کردیم.
-با هم ناهار می خوریم. برای این که عادت مکیدن از سرش برود گاهی بر سر غذا خوردن مسابقه می گذاریم می گویم صبا ببین بشقاب من داره خالی میشه الان من برنده میشم جایزه می برما!!
با خنده میگه "چه باحال! خودت جایزه میدی به تو!"
-مشغول نقاشی کشیدن یهو سرشو بالا میاره و میگه "پاقله" رو دوست دارم. شک می کنم که نام فامیل خودم را از زبان این دختر ۸۶سانتیمتری شنیده باشم میگم چی؟ باز تکرار می کنه. می پرسم پاقلعه دیگه کیه؟ با یک نگاه عاقل اندر سفیه می گوید باباجون (بابای من) دیگه!
خواهرم زنگ زده و صبا مشغول فلفل زبانی برای اوست برای این که مطمئن شوم اتفاقی نگفته میگم صبا به خاله بگو پاقلعه رو دوست دارم او هم تکرار می کند خاله هم که مثل من شوک شده می پرسد "پاقلعه دیگه کیه؟" در جواب می گوید "دایی جون دیگه!"
-حدود یک ماهی است برای باربی اش نام انتخاب کرده و در تمام بازی هایش باربی اش را "خانوم" می نامد. یک بار که آماده شده بودیم به منزل پدرم برویم بعد از کلی مکافات کفش و کلاه پوشیده ایم و دم در ایستاده ایم که خانوم به اتاقش می دود و در بین انبوه اسباب بازی هایش دنبال چیزی می گردد من که کلی کفری شده ام می پرسم صبا دنبال چی می گردی؟ میگه "خانوم. خانومم با خودمون ببریم دیگه!"
سر سفره افطار نشسته ایم طبق معمول برایش آبجوش نبات آماده کرده ام تا به آبجوش پدرش دست درازی نکند کمی می خورد بعد به اتاقش می رود خانومش را می آورد و از من میخواهد لباسش را دربیاورم می پرسم می خواهی چیکار کنی؟ می گوید "خانومو حمام کنم" دقیق می شوم که می بینم بعللله خانوم با سر داخل فنجان آب جوش نبات شیرجه رفته اند.
حلیم بادمجان پخته ام و دخترک خیلی خوشش آمده باربی اش را کنارش می نشاند و می گوید خانوم نشسته بعد سعی می کند همانطور به باربی حلیم بادمجان بدهد وقتی نمی تواند عروسک را روی پاهایش می نشاند و قاشق را به دهانش نزدیک می کند که مقداری از حلیم بر روی شلوارش می ریزد با لحن طلبکارانه ای می گوید "ا خانوم! ببین شلوارمو کثیف کردی!!"
-چند برش خربزه روی جلد دفترش گذاشته و به رئش من که پیاز را بر روی تخته خورد می کنم چاقو را بر روی آنها می کوبد و به نوعی آنها را له میکند می پرسم صبا چیکار می کنی؟ میگه پیاز خورد کنم پخته بشه بخوریم...
- روزی هزاربار به محیا اشاره میکنه و میپرسه آجیه؟ میگم آره! می پرسه نی نیه؟ دنیا اومده؟؟
دانه انگور را به دهان می گذارم و به شرابی فکر می کنم که مست می کند؛ راستی چگونه است که شیرینی این دانه سبزرنگ مست نمی کند اما تلخی آن جام ارغوانی مستی را به انسان هدیه می کند؟!
با خود فکر می کنم مستی آن جام ارغوانی را هیچگاه تجربه نکردم و پس از این نیز نخواهم کرد؛ زمانی -شاید در دوران دانشجویی- تمایل داشتم این تجربه را نیز در کوله بار خود داشته باشم اما هیچگاه این تمایل را با هیچکس در میان نگذاشتم؛
پس از آن دوران اما دو بار مستی را تجربه کردم اما نه مستی جام ارغوانی که عقل را زایل می کند بل مستی ماورایی و واقعی. دوبار و پس از هر زایمانم با اولین نگاه که به چهره نوزادم انداختم با اولین تماس پوست با پوست و با اولین بار که سینه را در دهان نوزادم گذاشتم مستیی تجربه کردم وصف ناشدنی!
این که نیروی فکر انسان را از کجا به کجا می کشاند همیشه برایم عجیب بوده؛ اگر بگویم امشب و با یک حبه انگور مست شده ام سخن به گزاف نرانده ام! خاطراتی که این حبه انگور و جام ارغوانی حاصل آن در ذهنم تداعی کرد باز مستم کرد درست مثل ششم فروردین ۸۸ و چهاردهم فروردین ۹۰.
شاید برای من که چهارسال است شبهای قدر را خانه نشینم همین یک دعا بس باشد که
"خدای خوبم!
در این شب پرقدر و منزلت شیرینی این مستی را به همه آنها که در حسرتش هستند بچشان"